|
Paris , je t'aime
|
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو چو مرا یافتهای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل است هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیبا گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو
هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
گر می مجلسی و آب حیات همهای همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیده تو تیزتر است عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آنک در زلزله او است دو صد چون مه و چرخ و آنک که در سلسله او است دو صد سلسله مو
هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند بود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشر خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو
همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ همه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کن همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو