|
Paris , je t'aime
|
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور دارا شکوهای آن که تاج آفتاب از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصره الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
|
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند |
نه هر که آینه سازد سکندری داند | |
|
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست |
کلاه داری و آیین سروری داند | |
|
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن |
که دوست خود روش بنده پروری داند | |
|
غلام همت آن رند عافیت سوزم |
که در گداصفتی کیمیاگری داند | |
|
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی |
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند | |
|
بباختم دل دیوانه و ندانستم |
که آدمی بچهای شیوه پری داند | |
|
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست |
نه هر که سر بتراشد قلندری داند | |
|
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا |
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند | |
|
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد |
جهان بگیرد اگر دادگستری داند | |
|
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه |
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند |
امروز او ما را . . .
فردا ؟
زنده یاد قیصر امین پور