تبليغاتX
متولد پاریس
Paris , je t'aime

 آدم ها بر دو قسمند يا بره متولد مي شوند ويا مادرزادي گرگ به دنيا مي آيند گرگ ها هميشه

 گرگ مي مانند ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار مي شوند و يا ياد

 مي گيرند چگونه گرگ باشند.

قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگ "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از

 گرگ "گرگ زاده" است چرا که او از روي عقده ي حقارت و کينه و نفرت مي درد و

گرگ زاده تنها به حکم طبيعت خويش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 18:10  توسط پاریسی  | 

من طربم طرب منم زهره زند نوای من

 


عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

 


عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود

 


فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من

 


ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد

 


چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من

 


من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام

 


ذره به ذره می زند دبدبه فنای من

 


آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد

 

 


دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من

 


یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل

 

 


تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من

 


تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند

 


باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من

 


باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل

 


نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من

 


ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو

 


تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من

 


بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را

 


بر کف پیر من بنه از جهت رضای من

 


گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش

 


بال و پری گشادمش از صفت صفای من

 


پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد

 


نیست در آن صفت که او گوید نکته های من

 


ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم

 


راح بود عطای او روح بود سخای من

 


باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم

 


مست میان کو منم ساقی من سقای من

 


از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام

 


تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من

 


شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد

 


غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 18:30  توسط پاریسی  | 

افلاطون در سال 427 قبل از ميلاد در آتن متولد شد و حدود سال 347 قبل از ميلاد در همان شهر در‌گذشت.

نام واقعي اين اشرف‌‌زاده آتني  اريستوكل بود اما در مدرسه به او لقب "پلا‌تون -

افلاطون" به معني "گسترده و وسيع" دادند.

افلاطون از طرف پدري از اعقاب كد‌روس آخرين پادشاه اساطيري يونان و از جانب مادراز منسوبين سولون (از موسيقي‌دانان يوناني) بوده است.


مهم‌ترين رويداد زندگي او آشنايي با سقراط در سال 409 ق بود.

اعدام سقراط به دست دموكرات‌ها ضربه‌اي هولناك بر زندگي افلاطون وارد ساخت.

افلاطون پس از آن حادثه آتن را ترك كرد.

او با اين اعتقاد كه تا روزي كه پادشاهان فيلسوف نشده باشند يا فيلسو‏‏ف‌ها پادشاه نشده باشند جهان روي خوشي نخواهد ديد، قصد داشت يك پيمان‌نامه فلسفي

بنويسد و نه يك مباحثه يا گفتگو "ديالوگ". علتش هم آن است كه در هيچ يك از ديالوگ‌ها از خودش به عنوان شركت كننده در اين گفتگوها نشاني نيست.

به اين علت كه او قصد نداشت به خوانندگانش بگويد "خود او" چه فكر مي‌كرد  و يا "خود او" چه پاسخي به بنيادين‌ترين پرسش‌هاي هستي درباره "معناي انسان بودن"

مي‌داده است.

او مي‌خواست به پيروانش بياموزد كه خودشان فكر كنند و پاسخ‌هاي خود را براي اين پرسش‌ها بيابند زيرا او مي‌دانست كه در اين موارد نه او، نه هيچ‌كس نخواهد توانست

پاسخ نهايي را كه از نظر علمي قابل اثبات باشند بيابند.


افلاطون بر اين اعتقاد بود كه هر يك از ما بايد زندگي خودمان را بسازيم و هيچ‌كس نمي‌تواند سرنوشت ديگري را بسازد و زندگي او را بزايد.


افلاطون انسان را حيوان معرفي مي‌كند، حيواني كه به او "لوگوس" اعطا شده است

 لوگوس در متالوژي يونان داراي معاني مختلفي است كه مي‌توان از آن به "تكلم" و

 "تعقل" ياد كرد.


افلاطون در طي سال‌هاي زندگيش سعي بر آن داشت كه به گفته سقراط عمل كند و

به طرفدارانش بياموزد تا به شعاري كه بر سر در اصلي معبد "دلفي" حك شده بود و

استادش آن را از آن خود ساخته بود عمل كنند؛ و با شعار "خود را بشناس."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:34  توسط پاریسی  |