تبليغاتX
متولد پاریس
Paris , je t'aime

داستان معروف فیل در تاریکی از برداشتهای ما انسانها از خداوند حکایت می کند.

عده ای تلاش می کنند تا در تاریکی دریابند فیل به چه چیزی شبیه است.

اما آنها از چیزی یکسان ، تجربیات متفاوتی بدست می آورند.

نفر اول به خرطوم فیل دست می زند،او می گوید که فیل به ناودان شبیه است. دومی ، گوش فیل را لمس می کند و می گوید که به بادبزن شباهت دارد.

سومین نفر پای فیل را دست می کشد. برداشت او از فیل، سطونی قطور است

و بالاخره نفر چهارم پشت فیل را لمس می کند و می گوید که فیل مثل تخته سنگ بزرگ است .

 

(مثنوی معنوی – مولانا )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 10:58  توسط پاریسی  | 

ققنوس پرنده عجيبيست.

ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.

منقارش مثل يك ني بلند است و نزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند.

چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛ هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر ايجاد ميشود.

وقتي ققنوس صداها را از خود ايجاد ميكند ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهي هاي دريا تحت تاثير قرار ميگيرند.

همه بادهاي وحشي با شنيدن اين موسيقي مدهوش كننده؛ و براي درك بهتر آن سكوت ميكنند.

ققنوس هزار سال زندگي ميكند.او زمان مرگ خود را ميداند و وقتي زمان مرگش فرا رسيد صدها درخت را جمع ميكند و آنها را در يك نقطه آتش ميزند و خودش را به درون اين آتش مياندازد.

با هر يك از سوراخهاي منقارش فرياد غم انگيزي از روح خود بر مياورد و به همه اعلام ميكند كه مرده است.

سپس همه پرندگان و حيوانات جمع ميشوند تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند.ققنوس آخرين نفس خود را جمع ميكند و بالهاي خود را به هم ميزند تا شعله افروخته تر شود.

به زودي شعله و پرنده به تلي از ذغال تبديل ميشوند و از دل اين ذغال گداخته فقط يك جرقه باقي ميماند كه تبديل به يك نوزاد ققنوس ميشود و از آتش بيرون مي آيد.

ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.

با اينكه هميشه تنهاست ولي با يك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع ميكند.

وقتي به بلوغ كامل رسيد با مرگش زندگي جديدي آغاز ميكند.چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اينكه  به خيال همه دارد در آتش ميسوزد و از بين ميرود ولي  او عشق را آتش و سوزنده نميپندارد و نميگذارد عشقش از بين برود و از همان عشق هم  تولدي دوباره ميابد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 17:19  توسط پاریسی  | 

ای خدا این وصل را هجران مکنباغ جان را تازه و سرسبز دارچون خزان بر شاخ و برگ دل مزنبر درختی کآشیان مرغ توستجمع و شمع خویش را برهم مزنگر چه دزدان خصم روز روشنندکعبه اقبال این حلقه است و بساین طناب خیمه را برهم مزننیست در عالم ز هجران تلختر سرخوشان عشق را نالان مکنقصد این مستان و این بستان مکنخلق را مسکین و سرگردان مکنشاخ مشکن مرغ را پران مکندشمنان را کور کن شادان مکنآنچ می​خواهد دل ایشان مکنکعبه اومید را ویران مکنخیمه توست آخر ای سلطان مکنهرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 12:20  توسط پاریسی  |