|
Paris , je t'aime
|
این روزها دلتنگیم...
این روزها تنهاییم
تنها
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت
میروی و مژگانت فتنه ها می انگیزد.
می روی و می ریزی خون خلق و می دانی
دین و دل به یکدیگر باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کِی بُوَد پشیمانی
زاهدی به میخانه سرخ رو ز ِمی دیدم
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ای ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
هر روز صبح وقتی چشمانم را می گشایم به خود می گویم
حتما خوشحال خواهم بود.
قطعه شعری از یک یار