تبليغاتX
متولد پاریس
Paris , je t'aime

نگاه كن كه غم درون ديده ام


چگونه قطره قطره آب مي شود

 
چگونه سايه سياه سركشم


اسير دست آفتاب مي شود

 

نگاه كن


تمام هستيم خراب مي شود 


 شراره اي مرا به كام مي كشد


مرا به اوج مي برد


مرا به دام ميكشد


نگاه كن


تمام آسمان من


پر از شهاب مي شود


 تو آمدي ز دورها و دورها


ز سرزمين عطر ها و نورها


نشانده اي مرا كنون به زورقي


ز عاجها ز ابرها بلورها


مرا ببر اميد دلنواز من


ببر شهر شعر ها و شورها


به راه پر ستاره مي كشاني ام


فراتر از ستاره مي نشاني ام


نگاه كن


من از ستاره سوختم


لبالب از ستارگان تب شدم


چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل


ستاره چين بركه هاي شب شدم


چه دور بود پيش از اين زمين ما


به اين كبود غرفه هاي آسمان


كنون به گوش من دوباره مي رسد


صداي تو


صداي بال برفي فرشتگان


نگاه كن كه من كجا رسيده ام


به كهكشان به بيكران به جاودان


كنون كه آمديم تا به اوجها


مرا بشوي با شراب موجها


مرا بپيچ در حرير بوسه ات


مرا بخواه در شبان دير پا


مرا دگر رها مكن


مرا از اين ستاره ها جدا مكن


نگاه كن كه موم شب براه ما


چگونه قطره قطره آب ميشود


صراحي سياه ديدگان من


به لالایی گرم تو


لبالب از شراب خواب مي شود


 به روي گاهواره هاي شعر من


نگاه كن


تو ميدمي و آفتاب مي شود

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 11:50  توسط پاریسی  | 

آی آدم ها

 

آی آدم ها که بَر لبِ ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

 

یکنفر دارد دست و پای دائم می زند

 

روی این دریای تُند و تیره و سنگین که می دانید.

 

آ ن زمان که مست هستید از خیالِ دست یابیدن به دُشمن،

 

آ ن زمان که پیشِ خود بیهُده پندارید

 

که گرفتستید دستِ ناتوانی را

 

تا به تواناییّ بهتر را پدید آرید،

 

آ ن زمان که تنگ می بندید

 

بر کَمَرهاتان کَمربند.

 

در چه هنگامی بگویم من؟

 

یکنفر در آب دارد می کند بیهُده جان قربان!

 

آی آدم ها که بر ساحل بساطِ دلگُشا دارید!

 

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

 

یکنفر در آب می خواند شما را.

 

موجِ سنگین را به دستِ خسته می کوبد

 

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

 

سایه هاتان را ز راهِ دور دیده

 

آب را بلعیده در گودِ کبود و هر زمان بی تابیش افزون

 

میکند زین آب ها بیرون

 

گاه سر، گَه پا.

 

آی آدم ها!

 

 

او ز راه دور این کهنه جهان را بازمی پاید،

 

میزند فریاد و و امید کمک دارد

 

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

 

موج می کوبد به روی ساحلِ خاموش

 

پخش می گردد چنان مستی به جای اُفتاده. بس مدهوش

 

میرود نعره زنان. وین بانگ باز از راه دور می آید:

 

...« آی آدم ها » -

 

و صدای باد هردَم دِل گُزا تر،

 

در صدای باد بانگِ او رهاتر

 

از میانِ آب های دور و نزدیک

 

باز در گوش این نداها:

 

 

...« آی آدم ها » -

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 9:52  توسط پاریسی  |