تبليغاتX
متولد پاریس
Paris , je t'aime

مترسک

 

باز پاييز ميرسد واو تا بهار آينده تنها ست.

 

تنهاست ميان دشتي لخت ، ميان هياهوي باد و مرغکان مهاجر!

 

چشمان دکمه ايش را به کوره راهي دوخته که باد با پوشالهاي تنش  در آن ميرقصد و مي وزد،تنش گرمي آفتاب را مي خواهد،شانه هايش جاي خالي پنجه هاي تيز پرندگان را حس مي کند و حال او را به صليب تنهايي کشيده اند و رفته اند و رفته اند............

 

گندمزارها هم کم کمک او را مي گذارند و ميروند و دگر بار بايد تا تماشاي دوباره ي رقص ساقه هاي زرينشان بر ديوار تنهاييش خط بکشد !

 

روزگاري که از آمدنش ديري نمي گذشت پر غرور و محکم ايستاده بود و نگهباني مرغزارهاي دور دست را مي داد و حال او را به دل زمين

 

سپرده اند و رفته اند و رفته اند.......

 

همه رفتند و ندا نستند که مترسک زير اين تن پوشاليش قلبي تپنده دارد.....

 

ندانستند که مترسک بودن چقدر سخت ا ست و دشوار، ندانستند که مترسک هرگز پر دادن مرغکان را دوست ندارد، ندانستند که در دلش حسرت دوست داشتن و نراندن ماند و سوخت وهمه رفتند، ا ما مترسک همچنان پا برجاست و چشم انتظار مرغکاني که تنها همدمش بودند مي ماند.

 

مترسک دانست که دگر راندن از او بر نمي آيد، حال سالهاست که مترسک مزرعه من سر به زير انداخته تا کسي اشک هاي پوشاليش را نبيند حتي مرغکان حتي زمين حتي آسمان .......

 

با دستان کاغذي بر چوب آويخته اش سالهاست که براي ماندن ذره اي بيشتر ز پيشتر دست به دامن باد شده تا نوزد واو را بر تن زمين نياندازد

 

دست به دامن آفتاب شده تا با گرماي روز افزونش حصيرهاي کلاه 

 

کهنه اش را نسوزاند............

 

اما ميداني که !

 

همه رفتند و رفتند و ندانستند که مترسک زير اين تن پوشالي اش قلبي تپنده دارد ........

 

 

نوشته ای از یک عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 0:17  توسط پاریسی  | 

در باغ بي فصل خواب رويا


بهار من تويي


در آسمان فصل خشک زندگي


هواي من تويي

 

بشنو از زبان برگ و گل به رسم عارفان


تا زنده ايم


سهم ما از اين زمين پر ز آب


گاه تشنگي است

غبار سربي است هواي فکر من


ز جانم تويي


از سکوت سرد سرزمين مردگان


صدايم بريد


به پر کشيدن از قفس به سوي همدلان


ندارم اميد


در بهار خواب اين پرنده شکسته بال


اوج هجرتي

بيزار از زخم تن


پنهان تر از اشک تو


اين راهي است که بايد رفت


تنها نيست قلب تو...


مي بارم مثل ابر


مي سوزم از عشق تو


زخم تو، قلب من


پنهان نيست از چشم او.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 17:10  توسط پاریسی  | 

. . . . . .

 

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي


من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم


چه اميد عبثي


من چه دارم كه تو را در خور ؟


هيچ


من چه دارم كه سزاوار تو ؟


هيچ


تو همه هستي من ، هستي من


تو همه زندگي من هستي


تو چه داري ؟


همه چيز


تو چه كم داري ؟

 

هيچ

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 23:11  توسط پاریسی  | 

ديشب تفريح تازه اي اختراع کردم و هنگامي که خواستم آغاز کنم يک فرشته و يک شيطان دوان دوان به خانه ام آمدند.

بر در خانه به هم رسيدند و بر سر تفريح تازه من با هم جنگيدند.

يکي فرياد مي زد که "اين گناه است" و ديگري مي گفت : " اين آخر تقواست."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 11:28  توسط پاریسی  | 


چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم


                                            گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم


ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم


                                            قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم


مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی


                                            به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم


نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان


                                            ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم


نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم


                                            نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم


نفسی همره ماهم نفسی مست الهم


                                            نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم


نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم


                                            نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم


بده آن باده جانی ز خرابات معانی


                                            که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم


بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی


                                            که نمییابد میدان بگو حرف سمندم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 18:49  توسط پاریسی  | 

به دوستم گفتم : آن زن را می بینی که به بازوی آن مرد تکیه داده؟ همین دیروز، او همین طور به بازوی من تکیه داده بود .

 

و دوستم گفت : و فردا به بازوی من تکیه خواهد داد .

 

گفتم : ببین چطور کنار او نشسته؟ همین دیروز، کنار من نشسته بود .

 

و او پاسخ داد : فردا کنار من خواهد نشست .

 

گفتم : ببین، از جام او باده می نوشد، و دیروز از جتم من می نوشید .

 

و او گفت : فردا، از جام من می نوشد .

 

سپس گفتم : ببین چه عاشقانه و رام به آن مرد نگاه می کند؟ دیروز همینطور به من نگاه می کرد .

 

و دوستم می گفت : و فردا به من نگاه خواهد کرد .

 

گفتم : می شنوی که ترانه های عاشقانه در گوش آن مرد زمزمه می کند؟ دیروز، همین ترانه های عاشقانه را در گوش من زمزمه می کرد .

 

و دوستم گفت : و فردا در گوش من زمزمه خواهد کرد .

 

گفتم : ببین،دارد او را در آغوش می گیرد . همین دیروز، مرا در آغوش می گرفت .

 

و دوستم گفت : فردا مرا در آغوش خواهد گرفت .

 

سپس گفتم : چه زن عجیبی.

 

اما او پاسخ داد : او مثل زندگیست ، به همه ی مردم تعلق دارد ، و مثل مرگ ، همه ی مردم را فتح می کند و مثل ابدیت ، همه ی مردم را در بر می گیرد .

 

 

اثر : جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 9:56  توسط پاریسی  |