تبليغاتX
متولد پاریس
Paris , je t'aime

تنها تر از يك برگ

 

با بار شاديهاي مهجورم

 

در آبهاي سبز تابستان

 

آرام ميرانم

 

تا سرزمين مرگ

 

تا ساحل غمهاي پاييزي

 

در سايه اي خود را رها كردم

 

در سايه بي اعتبار عشق

 

در سايه فرار خوشبختي

 

در سايه ناپايداريها

 

شبها كه ميچرخد نسيمي گيج

 

در آسمان كوته دلتنگ

 

شبها كه مي پيچد مهي خونين

 

در كوچه هاي آبي رگها

 

شبها كه تنهاييم

 

با رعشه هاي روحمان تنها

 

در ضربه هاي نبض مي جوشد

 

احساس هستي هستي بيمار

 

در انتظار دره ها رازيست

 

اين را به روي قله هاي كوه

 

بر سنگهاي سهمگين كندند

 

آنها كه در خطوط سقوط خويش

 

يك شب سكوت كوهساران را

 

از التماسي تلخ آكندند

 

در اضطراب دستهاي پر

 

آرامش دستان خالي نيست

 

خاموشي ويرانه ها زيباست

 

اين را زني در آبها مي خواند

 

در آبهاي سبز تابستان

 

گويي كه در ويرانه ها مي زيست

 

ما يكديگر را با نفسهامان

 

آلوده مي سازيم

 

آلوده تقواي خوشبختي

 

ما از صداي باد مي ترسيم

 

ما از نفوذ سايه هاي شك

 

در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم

 

ما در تمام ميهماني هاي قصر نور

 

از وحشت آواز مي لرزيم

 

اكنون تو اينجايي

 

گسترده چون عطر اقاقي ها

 

در كوچه هاي صبح

 

بر سينه ام سنگين

 

در دستهايم داغ

 

در گيسوانم رفته از خود سوخته مدهوش

 

اكنون تو اينجايي

 

چيزي وسيع و تيره و انبوه

 

چيزي مشوش چون صداي دوردست روز

 

بر مردمكهاي پريشانم

 

مي چرخد و ميگسترد خود را

 

شايد مرا از چشمه مي گيرند

 

شايد مرا از شاخه ميچيندد

 

شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند

 

شايد ...

 

ديگر نمي بينم

 

ما برزميني هرزه روييديم

 

ما بر زميني هرزه مي باريم

 

ما هيچ را در راهها ديديم

 

بر اسب زرد بالدار خويش

 

چون پادشاهي راه مي پيمود

 

افسوس ما خوشبخت و آراميم

 

افسوس ما دلتنگ و خاموشيم

 

خوشبخت زيرا دوست مي داريم

 

دلتنگ زيرا عشق نفرينيست

 

 

 

                                               شعری از یک دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 13:29  توسط پاریسی  | 

به تو دلبسته شدم


از همان روز که قاموس زمان


چله از قلب فرو مرده من باز گشود


به تو عادت کردم


چون دم و باز دمم


که همه عمر مکرر شده است


و نمیدانم من


ونمیدانیم ما


که چه تعداد نفس


در همه عمر دراز

 
رفته در کام فرو


گاه حتی ز تو آزرده شدم


تو گل وحشی دشت


من یکی مست تماشای رخت


وه که پیکان نظر بازی تو


خوش فرو هشت


در این قلب ستمدیده من


و من واله تو


به عبث در هوس چیدن تو


دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو


تا تو را در کشم اندر تن خود


آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم


ساقه ناب گل وحشی دشت


خار خود می خلد اندر تن من


آری ای آبی نیلوفریم


من همان شب پره ام


که شبی راز غم عشق تو را


با یکی شمع نهادم به میان


شمع نالید ز شب تا دل صبح


و شرر بر تن زارم بفکند


و کنون باز منم شب پره سوخته پر


و سحر نزدیک است


لیک اینبار دگر می دانم


و تو هم می دانی


عمر یک شب پره شب تا سحر است


پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم


تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم


لیک ای چشمه زیبایی و نور


بر بلندای افق


گر گذر کرد دلت


یاد این عاشق پر سوخته کن

که تو را دید شبی
و
شبی رفت ز یاد


                                                               شعر از:حمید نازلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 19:54  توسط پاریسی  | 

 نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل


چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
                          

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک


به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
                           

نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي


که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
                          

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري


دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
                          

نبسته ام به کس  دل، نبســـــته کس به من دل


چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 23:32  توسط پاریسی  | 

غم را ديدم كه پيالهء اندوه را سر مي‌كشد، صدا زدم: شيرين است،

 اينطور نيست؟ غم پاسخ داد «تو مرا گير انداختي و كار و بارم را

 خراب كردي، چگونه از اين پس مي‌توانم اندوه را بفروشم، در حالي

 كه تو دانستي غم هم يک نعمت است»

 

مولانا جلال‌الدين رومي

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 0:50  توسط پاریسی  | 

در مرز نگاه من

 

از هرسو

 

ديوارها

 

بلند،

 

ديوارها

 

بلند،

 

چون نوميدي

 

بلندند.

 

آيا درون هر ديوار

 

سعادتي هست

 

وسعادتمندي

 

و حسادتي؟-

 

كه چشم اندازها

 

از اين گونه مشبـّكند

 

و ديوارها ونگاه

 

در دور دست هاي نوميدي

 

ديدار مي كنند،

 

و آسمان

 

زنداني است

 

از بلور؟

 

 

"از زنده یاد احمد شاملو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 0:39  توسط پاریسی  | 

بر مي گردم ، صدايم را بردارم


بر مي گردم ، دستهايم را بردارم


بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم


بگذاريد ، بر گردم


بر مي گردم ، خواهرم را ببويم


بر مي گردم ، ايوان ام را بشويم


بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم


بگذاريد ، بر گردم


ته چمدانم پر از شمعِ روشن


رخت و برگِ سوخته ، گذرنامه من


لبِ آستينِ من خيس از بغض رامسر


تخت كفشِ من پر از گلهاي پرپر


بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم


بگذاريد ، بر گردم


بر مي گردم ، ديروزم را بردارم


بر مي گردم ، هنوزم را بردارم


بي سايه ام ، درختِ بي زمين ام


بر مي گردم ، ميوه ام را ببينم


بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم


بگذاريد ، بر گردم


بگذاريد ، بر گردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 20:5  توسط پاریسی  | 

I'd like to watch you sleep at night
to hear you breathe by my side
And though sleep leaves me behind
there's nowhere I'd rather be
And now our bed is oh so cold
my hands feel empty
no one to hold
I can sleep what side I want
It's not the same with you gone
Oh if you'd come home
I'll let you know that
All you want
Is right here in this room
All you need
Is sitting here with you
All you want

It's been three years
One night apart
but in that night you tore my heart
If only you had slept alone
If those seeds had not been sown

Oh you could come home and you would know that
All you want
Is right here in this room
All you need
Is sitting here with you
All you want

I hear your key turning in the door
I won't be hearing that sound anymore
And you and your sin
can leave the way you just came in
send my regards to her

I hope you've found that
All you want
Is right there in that room
All you need
Is sitting there with you
All you want

I'd like to watch you sleep at night

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 13:14  توسط پاریسی  | 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
 
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
 
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
 
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
 
با کودکان خفته به گهواره تاب را
 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
 
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
 
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
 
چونانکه التهاب بیابان سراب را
 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
 
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
 
 
از قیصر امین پور
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 12:22  توسط پاریسی  | 

خسته

 

شكسته و

 

دلبسته

 

من هستم

 

من هستم

 

من هستم

 

از اين فرياد

 

تا آن فرياد

 

سكوتي نشسته است.

 

 لب بسته

 

در دره هاي سكوت

 

سرگردانم.

 

 من ميدانم

 

من ميدانم

 

من ميدانم

 

جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد

 

و رقص لرزان شمعي ناتوان

 

از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

 

در خاموشي نشسته ام

 

خسته ام

 

درهم شكسته ام

 

من دلبسته ام.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 20:10  توسط پاریسی  |