|
Paris , je t'aime
|
باراني آمد ، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشك
اول دلم پس ديدگانم از تو پر شد
جان جوان بودي تو و چندان دميدي
تا قلبت بخت جوانم از تو پر شد
خون نيسيتي تا در تن ميرنده گنجي
جاني توو من جاودانم از تو پر شد
چون شيشه مي گرداند عشق ، از روز اول
تا روز آخر ، استكانم از تو پر شد
در باغ خواهش هاي تن روييدي اما
آنقدر باليدي كه جانم از تو پر شد
پيش گل سرخ تو ،برگ زرد من كيست ؟
آه اي بهاري كه خزانم از تو پر شد
با هر چه و هر كس تو را تكرار كردم
تا فصل فصل داتسانم از تو پر شد
آيينه ها در پيش خورشيدت نشاندم
و آنقدر ماندم تا جهانم از تو پر شد
شعر : حسین منزوی
اي دوست من! آنچه از من براي تو نمايان مي شود، نيستم.
ظاهرم چيزي نيست جز لباسي که از نخلهاي تساهل و نيکي با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهاي بيجاي تو و تو را از کوتاهي و غفلت من محافظت کند.
و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را "من" مي خوانمش، راز ناشناخته ايست که در اعماق درونم جاي دارد و کسي جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمي خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواک انديشه هاي تو و کردارم نيز جز سايه هاي آرزوهاي تو!
دوست من! اگر بگويي باد به سوي مشرق مي وزد، في الفور پاسخت دهم که: آري! به سوي مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم گمان ببري افکار شناور من با امواج دريا نمي تواند همراه باد به وزش و پرواز درآيد در حالي که بادها تار و پود فرسوده ي افکار قديمي ات را از هم گسيخت و آن را متلاشي کرد و ديگر نمي تواني افکار عميق مرا که بر درياها در حال اهتزاز است، درک کني. من هم نمي خواهم تو آن را دريابي زيرا دوست دارم در دريا به تنهايي سير کني.
دوست من! چون خورشيد روز تو طلوع کند، تاريکي شب بر من فرا مي رسد. با اينحال از پشت حجابهاي تاريکم درباره پرتوهاي طلايي خورشيد سخن مي گويم چون در هنگام ظهر بر قله کوهها و بر فراز تپه ها به رقص در مي آيد و در هنگام رقص از ظلمات و تاريکي دره ها و دشتها خبر مي دهد.
در اين باره با تو سخن خواهم گفت زيرا تو نمي تواني سرودهاي شبانه ام بشنوي و بالهاي مرا در ميان ستارگان نمي بيني و چه خوب است که تو آن را نمي شنوي و نمي بيني زيرا دوست دارم در تنهايي شب زنده داري کنم.
دوست من! وقتي تو به آسمانت صعود مي کني، من به سوي دوزخ خود سرازير مي شوم و با اينکه رود صعب العبوري در ميان ما قرار مي گيرد اما يکديگر را صدا مي زنيم و ديگري را دوست خطاب مي کنيم.
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني زيرا شعله هايش ديدگانت را مي سوزاند و دود آن بيني تو را مي آزارد.
من نميخواهم تو دوزخ مرا ببيني و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو مي گويي حقيقت و پاکدامني و زيبايي را سخت دوست داري و من به خاطر تو مي گويم:
شايسته است که انسان چنين صفاتي را دوست بدارد درحالي که در دل خود به تو مي خندم و خنده خود را کتمان مي کنم زيرا مي خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها انساني درخور ستايش، هوشيار و فرزانه هستي بلکه يک انسان کامل بشمار مي روي اما من ديوانه اي بيش نيستم که از عالم عجيب و غريب تو دور هستم. من ديوانگي خود را مخفي مي کنم زيرا دوست دارم در عالم جنون نيز تنها باشم.
اي عاقل و اي هوشيار! تو دوست من نيستي. چگونه مي توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کني؟
راه من راه تو نيست اما در کنار هم با هم قدم مي زنيم!
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته ست
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنا رنگ
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
ز رنگ آميزي غمهاي انبوه
كه در رگهام جاي خون روان است
سيه داروي زهرآگين اندوه
فغاني گرم وخون آلود و پردرد
فرو مي پيچيدم در سينه تنگ
چو فرياد يكي ديوانه گنگ
كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ
سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سينه مي جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاري كه ريزد
شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
چو روح خوابگردي مات و مدهوش
كه بي سامان به ره افتد شبانگاه
درون سينه ام دردي ست خونبار
كه همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي آِفته دردي گريه آلود
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟