"قاصدک"
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما ، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی .
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياری نه ز دريا و دياری – باری ؛
برو آن جا كه بود چشمی و گوشی با كسی
برو آن جا كه تو را منتظرند ،
قاصدك ! در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب ،
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گويد
كه دروغی تو ، دروغ
كه فريبی تو ، فريب
قاصد ك ! هان ، ولی ......آخر ...... ای وای !
راستی آيا رفتی با باد ؟
با تو ام، آی ! كجا رفتی ؟ آی .....!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی جايی ؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردك شرری هست هنوز ؟
قاصدك !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 10:21 توسط پاریسی
|
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی كه خيابان ها را
بي هيچ مقصدی می پيمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از ميان نارون ها ، گنجشكهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می كردی
تو دستهايت را می بخشيدی
تو چشمهايت را می بخشيدی
تو مهرانی ات را می بخشيدی
تو زندگانی ات را می بخشيدی
وقتی كه من گرسنه بودم
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها می چيدی
تو گوش می دادی
اما مرا نمی ديدی.
"فروغ فرخزاد"
+
نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 10:51 توسط پاریسی
|
برگرفته از: صوفی شومینو (Sophie Chemineau)- روزنامه ی متروی نیس - سه شنبه 28 ژوئن 2005
15 آوریل 1980، ژان پل سارتر در آخرین سفرش، با آمبولانس از بیمارستان بروسه (Broussais) خارج می شود. این سفر او را با همراهی ده ها هزار انسان، تا گورستان مونت پارناس (Montparnasse) می برد. هنرمندان، سیاستمداران، فیلسوف ها، روزنامه نگاران، همه و همه در این جوشش انسانی در هم آمیخته بودند: یک پیاده روی طولانی به سمت گورستان، شبیه یک تظاهرات خاموش. آن روز مراسم تدفین کسی بود که راهگشای امروز است به سوی ابدیت.
ژان پل کوچک در 21 ژوئن 1905 به دنیا می آید. یک کودک از خانواده ای متوسط، بعنوان نوه، که پدربزرگ مادری مانع بالیدن این پسر کوچک می شود. پسر کوچکی که شیفته وار مادرش را دوست دارد. بیوه ی زودرسی که در ازدواج دوم نیز مشکلات فراوانی دارد. سارتر در «نامه های کوتاه» از این ژان پل کوچک چنین می گوید: «حقیقت من، شخصیت من واسم من در دست بزرگترها بود. من یک بچه بودم و از چشم آنها به زندگی نگاه می کردم. این هیولایی که آنها با تاسف هایشان می ساختند». در این حال، حرفه ی پدرخوانده اش او را به روشل (Rochelle) تبعید می کند. دبیرستان، محلی رنج آور می شود. از رتبه ی خوب به رتبه ی معمولی می رسد و به آموختن خشونت می پردازد. ناکامی ها، والدینش را وامی دارد تا او را به پاریس برگردانند.
ژان پل سارتر، در پاریس، در مدرسه ی هنری چهارم (Henri IV) سال های مطلوبی را آغاز می کند. همانجا با پل نیزان (Paul Nizan) آشنا می شود که این آشنایی به یک دوستی پایدار می انجامد. زمانی که او و نیزان این مدرسه را ترک می کنند، زمانی است که برگسون (Bergson) آنها را تحت تاثیر فلسفه قرار داده است. استاندل (Stendhal)، ولری (Valéry) و پروست (Proust) نویسنده های محبوب سارتر هستند که او را به سمت ادبیات و سینما سوق می دهند. سارتر و نیزان، در دانشسرای عالی پذیرفته می شوند که چهار سال مطلوب برای آنها به دنبال دارد. بر طبق گفته ی دنیس برتوله (Denis Bertholet)، سال 1924 برای دانشسرای عالی، بیشترین درخشش را از زمان تاسیس خود تجربه می کند. بعد از آن نیزان ازدواج می کند و به حزب کمونیست می پیوندد. سارتر ولی زندگی را یک جستجوی بی پایان می داند، نه همچون اتصال به یک نظریه ی محدود کننده. او عضویت را قبول نمی کند. اما سال بعد، سیمون دوبوآر (Simone de Beauvoir) همراه اوست. آنها هر دو تدریس را دوست دارند و دانش آموزان نیز دوستشان می دارند.
در سال 1944، کارهای دیگر آنقدر برای سارتر درآمد دارد که خود را بازنشست می کند. او به روزنامه نگاری در دو ستون جنگ (Combat) و نامه های فرانسوی (les lettres françaises) مشغول می شود.
سارتر از طرف دو روزنامه ی کومبا (Combat) و لوفیگارو (le Figaro) برای اولین بار به آمریکا فرستاده می شود که آنجا با هنرمندان فرانسوی در تبعید ملاقات می کند. در سال 1945، روزنامه ی فرصت های جدید (Temps modernes) با عضویت سیمون دوبوآر و مرلوپونتی (Merleau-Ponty) آغاز به کار می کند. این روزنامه خودش را به دفاع از استقلال و حقوق افراد اختصاص می دهد. همچنین در همین سال، با حمایت مجله ی سرشت (Esprit)، کنفرانس مشهوری با عنوان «وجودگرایی، انسان گرایی است» (اگزیستانسیالیسم، اومونیسم است( (L'existentialisme est un humanisme)در باشگاه امروز (club Maintenant) برگزار می شود. موفقیت این کنفرانس همه ی شک ها را برطرف می کند و وجودگرایی دنیا را تصرف می کند. همه وجودگرا هستند و سارتر پیشرو وجودگرایی می شود.
زندگی سارتر و سیمون دوبوآر در سفرهایشان شکل می گیرد. آنها به بارسلون، کوبا، هلند، برلین، ساهارا، آفریقای سیاه و خیلی جاهای دیگر می روند. اما در دهه ی پنجاه روش زندگی شان را تغییر می دهند. سارتر همه ی مسافرت ها، قرار ملاقات ها، مصاحبه ها و همه ی آنچه که زندگی را مصرف می کنند و آن را به نابودی می کشند را محدود می کند. با این حال او در همه ی مبارزه ها حاضر است: در برابر جنگ هندوچین، دربرابر جنگ الجزیره، دربرابر جنگ ویتنام. همچنین در ماه می سال 68، او به خوبی از جنبش دانشجویی حمایت می کند. او در خیابان روزنامه ی چپ کارگری، به نام انگیزه ی مردمی (la Cause du Peuple) را می فروشد و تریبون های مردمی ایجاد می کند. او الگوی این جوانان سرکش است و در هر جایی که ستم وجود دارد، مداخله می کند. او همچنین در کنار برنارد کوشنر (Bernard Koushner) برای عملیات مردم قایق (boat people) که برای دفاع از زمین های روستاییان لارزاک (Larzac)، مخصوص پناهنده های ویتنام است، حضور دارد.
همه می دانند ظلم و رهایی لغت هایی هستند که سارتر را می شورانند. هیچ مانعی برای این نیرو وجود ندارد. و اینها همان مردمی هستند که در 15 آوریل 1980 او را با اشتیاق هایش، مداخله های درخشانش، نوشته هایش و تجربه های مفیدش از سیاست و زندگی، به خاک می سپرند. آن روز مردم نویسنده ی نابغه ای را دفن کردند، که جایزه ی نوبل را نپذیرفته بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 17:32 توسط پاریسی
|
Think of the lizard. It spends most of its life on the ground, envying the birds and indignant at its fate and its shape. "I am the most disliked of all the creatures," it thinks. "Ugly, repulsive, and condemned to crawl along the ground." One day, though, Mother Nature asks the lizard to make a cocoon. The lizard is startled -- it has never made a cocoon before. He thinks that he is building his tomb, and prepares to die. Although unhappy with the life he has led up until then, he complains to God: "Just when I finally became accustomed to things, Lord, you tak
away what little I have." In desperation, he locks himself into the cocoon and awaits the end. Some days later, he finds that he has been transformed into a beautiful butterfly. He is able to fly to the sky, and he is greatly admired. He is surprised at the meaning of life and at God's designs
paulo cohelo : maktub
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 18:11 توسط پاریسی
|
"Maktub" means "It is written." The Arabs feel that "It is written" is not really a good translation, because, although everything is already written, God is compassionate, and wrote it all down just to help us. The wanderer is in New York. He has overslept an appointment, and when he leaves his hotel, he finds that his car has been towed by the police. He arrives late for his appointment, the luncheon lasts longer than necessary, and he is thinking about the fine he will have to pay. It will cost a fortune. Suddenly, he remembers the dollar bill he found in the street the day before. He sees some kind of weird relationship between the dollar bill and what happened to him that morning. "Who knows, perhaps I found that money before the person who was supposed to find it had the chance? Maybe I removed that dollar bill from the path of someone who really needed it. Who knows but what I interfered with what was written?" He feels the need to rid himself of the dollar bill, and at that moment sees a beggar sitting on the sidewalk. He quickly hands him the bill, and feels that he has restored a kind of equilibrium to things. "Just a minute," says the beggar. "I'm not looking for a handout. I'm a poet, and I want to read you a poem in return." "Well, make it a short one, because I'm in a hurry," says the wanderer. The beggar says, "If you are still living, it's because you have not yet arrived at the place you should be."
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 18:0 توسط پاریسی
|