تبليغاتX
متولد پاریس
Paris , je t'aime
از شریعتی پرسیدند نظرتان درباره ی کسروی چیست؟ گفت:" ببینید. گیرم که تمام حرف هایی که کسروی زده درست. تمام آن اهانت ها و تحقیر های امام ها هم حقیقت محض. همه ی آن نسبت هایی که به امام صادق داده هم درست. اما آن چیزی که می خواهم بگویم اینست که کسروی موقعی حرف زد که وقتش نبود. یعنی مسائل مهمتری وجود داشت. موقعی که همه ی ملت ایران در مقابل استعمار بسیج شدند و وارد یک جنگ نابرابر بسیار سخت شدند این آقا کاری کرد که جوانان ما به جای اینکه بروند در این جبهه وارد عمل شوند و دولت مصدق را در این مبارزه ی سخت یاری دهند , کارشان این شده بود که شبها دور هم جمع شوند و مفاتیح الجنان و اصول کافی در آتش بیاندازند. به جای اینکه نیرویشان را در مقابله با استبداد به کار بگیرند سرگرم مسخره کردن بحار الانوار و عباس قمی و کلینی شده بودند. کسروی مغز جوانان ما را در حالی به سمت این چیز ها منحرف کرد که مسائل خیلی خیلی مهمتری وجود داشت و ملت در آتش استبداد و استعمار می سوخت.
*- احمد کسروی نویسنده کتاب هایی چون تاریخ مشروطه, صوفی گری,شیعی گری و ... بود. با نوشتن کتاب شیعیگری(که اکنون ممنوع الچاپ است) تقریبا تمامی روحانیون علیه او بسیج شدند. این کتاب تقربیا تمامی عقاید شیعه را می کوبد. او همچنین فرقه ای را بنیان گذاشت با نام" کسروی گری" که شعار اصلی او این بود:" خدا با ماست". او می گفت تنها باید به قرآن تکیه کرد و خرافات را دور ریخت. سرانجام گروه فدائیان اسلام به سرکردگی حسین نواب صفوی با فتوای یکی از آیت الله های وقت او را ترور کردند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1383ساعت 19:34  توسط پاریسی  | 

عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت ، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد ، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند ، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود...

سلوک : اثر محمود دولت آبادی

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1383ساعت 1:43  توسط پاریسی  | 

عشق هرگز خطا نمی کند ، و زندگی تا زمانی که عشق هست ، به خطا نمی رود . این همان چیزی است که در بنیان تمامی مخلوقات ، عشق همچون عطیه برتر حاضر است ، زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد ، عشق می ماند .

عشق اینجاست ، در اکنون ما حاضر است ، در همین لحظه . چیزی نیست که پس از مرگ نزد ما بیاید . بر عکس ، اگراکنون دنبالش نگردیم و تمرین اش نکنیم ، هنگام پیری ، کم ترین فرصت ها را برای آموختن عشق ورزی داریم . بدترین سرنوشتی که ممکن است کسی داشته باشد ، تنها زیستن و تنها مردن است ، بدون عاشق شدن و بی معشوق بودن . نیروی اراده انسان را دگرگون نمی کند . زمان انسان را دگرگون نمی کند . عشق دگرگون می کند .

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1383ساعت 1:40  توسط پاریسی  | 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود .
فضيلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .
آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند، خسته تر و کسل تراز هميشه !!
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فوراً فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم.
واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد 1...2...3
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.
لطافت ,خود را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت ,داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت ,در ميان ابرها مخفی شد.
هوس ,به مرکز زمين رفت.
طمع ,داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .
و ديوانگی مشغول شمردن بود, 79...80...81...
همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد .95... 96... 97...
هنگامی که ديوانگی به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت
که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه ,هوس در مرکز زمين ,يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .
او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت درگوشهايش زمزمه کرد :تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.
ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد
ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.
او کور شده بود.
ديوانگی گفت: ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.
 و اينگونه بود که عشق کور شد و ديوانگی همواره همراه آن.
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1383ساعت 1:51  توسط پاریسی  | 

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
+ نوشته شده در  شنبه 8 اسفند1383ساعت 15:55  توسط پاریسی  |