روز اول دیماه، مصادف است با نگارش شعر ماندگار و مشهور
فروغ فرخزاد «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که درست درزمان گسترش یاس و اندوه پس
از کودتای بیست و هشت مرداد و در کشاکش دوران تهدیدها و فشارها سروده شدهاست.
امروز اول دیماه است، روزی که شعر ماندگار «ایمان
بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ بنیانگذار مکتب مونث شعر فارسی طرح خورد و توسط
انتشارات مروارید به همراه اشعار دیگری چون «دلم برای باغچه میسوزد» و «پرنده
مردنی ست» بعد از وفات وی منتشر شد. فروغ در این شعر در عین نگاه زنانهای که
در شعرهایش موج میزند به تحلیل وضعیت اجتماعی ایران میپردازد. ساعت چهار بار
مینوازد و چهارمین فصل سال با روز اول دیماه آغاز میشود. فروغ یاس منتشر شده
در جامعه ایران را با این شعر به وضوح در قالب کلماتی آهنگین بیان میکند
نجات
دهنده در گور خفته است
و
خاک
خاک
پذیرنده اشارتی است به آرامش
از
دید فروغ در مقطع تاریخی که این شعر سروده شده است، منجی جز مرگ چیز دیگری
نمیتواند باشد و حتی در موجودیت آنچه مبارزین آن روزها برای نیل به پیروزی و
آینده ای بهتر است شک میکند و میگوید:
چگونه
میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
فروغ
در شعرش به دنبال مردم کوچه و بازار، رنجها و دردها میرود و از تخیل و طبیعت
گرایی و تمجید عاشقانه از معشوق عبور میکند. عشق در زوایای شعر فروغ با جامعه،
رنجها و شادیهایش ممتزج میشود و تفکیک واضحی در آن نمیتوان یافت. رضا براهنی در
این خصوص میگوید:« یادم میآید شبی فروغ به سهراب سپهری گفت تو چطور میتوانی
اینهمه رذالت را ببینی و در شعرت از صفای آب حرف بزنی ؟»
فروغ
در این شعر علیه ریا و دروغی که در تار و پود جامعه رسوخ کردهاست فریاد میزند و
بیپروا به جنگ جامعهای میرود که یادگرفته با دروغ گذران زندگی کند
وقتی در آسمان دروغ وزیدن
میگیرد
دیگر
چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟ ما مثل مرده های هزاران
هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد
کرد
در جایی دیگر از این شعر میگوید:
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها
می آیم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت
پاهای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می
بافند
سپس فروغ باز شک میکند، باز روزنه امید در او زنده
میشود و از خود میپرسد که آیا دوباره میشود امیدی داشت ؟ اما این سوال و امید به
تغییر شرایط چند سطری ادامه نمییابد و او دوباره از تردیدی بزرگتر میسراید:
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم
زد ؟ آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟ و شمعدانی ها را در
آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟ آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟ آیا
دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟ به مادرم گفتم دیگر تمام
شد گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی
بفرستیم انسان پوک انسان پوک پر از اعتماد نگاه کن که
دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخواند و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
فروغ باور دارد که شب سیطره ای بر عالم یافته و
روز رو به نابودی است. خود را آغشته به شب میبیند و از مرگ امید و ایمانی میگوید
که در شعرش دو دست سبز خطابش میکند
من از کجا میآیم ؟ که این چنین به بوی شب
آغشته ام ؟ هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را
میگویم ...
فروغ شکست باورهای سوسیالیستی که خود نیز علاقمند به
آن بود و زندانی شدن و مرگ بسیاری از مبارزین را در شعر یاس آور خود به تمامه به
تصویر میکشد و بی محابا بر طبل یاس خود میکوبد و باور دارد که در فضایی که دروغ
وزیدن گرفتهاست و امید مرده و داسها واژگون شده و دانه ها زندانی شدهاند
نمیتوان به فصل سرد ایمان نیاورد . او بارش برف را اشاره میکند و شعر خود را با
تکرار این عبارت که" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" به پایان میبرد
ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل
سرد ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل به داسهای واژگون شده ی
بیکار و دانه های زندانی نگاه کن که چه برفی می بارد ... شاید حقیقت آن
دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون
شد
اول دیماه آغاز سرود این شاهکار فروغ است. در مدت
حیات وی این شعر چاپ نشد و پس از مرگ وی در مجموعه ای با همین نام به چاپ رسید اما
یاس مبتنی بر حقیقت وی هنوز در جان شاعران علاقمند به او جریان دارد، یاسی که شاید
دلیلی بر تلاشی مضاعف است.
برگرفته از سایت خودنویس : www.khodnevis.org
+
نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 12:35 توسط پاریسی
|
اول باری که آقاحسن برای پسرعمویش حاج
سیدمحسن پیام فرستاد که قربان جدت سوار این خر انگوری نشو، خیلی سال پیش بود. حاج
سید محسن مدتی بود وقتی می خواست برود خطبه عقدی بخواند یا روضه خانه صاحب
اعتباری، خر انگوری را قرض می گرفت، سوار آن می شد، دهنه اش را هم می داد به دست پسرش و می رفت. به ظاهر خر مطیع و
خوش ادائی می نمود و اندرونی حاجی جل ظریفی هم بافته بود برایش، و شده بود خرمشتی
غلط اندازی. چنین بود که حاجی نصیحت آحسن را گوش نمی کرد.
روزی از روزها کوچک آقا از پدر پرسید
مگر خر انگوری چه عیب و علتی دارد که پسرعمو ما را از آن می ترساند، حاجی
خندید و گفت هیچ، آحسن حسودیش آمده، به این همه توجهی که اهالی به ما دارند و هر
هفته چند جا عروسی و عزا و ختنه سوران دعوت داریم غبطه می خورد. میگه این خر گاهی بوی بد دارد و
گاهی لگد بیجا می اندازد و عادات قبیح دیگر دارد، شاید راست بگوید ولی نمی داند که
خرانگوری از من حرف شنوی دارد یک نهیب که می زنم تکلیف خود را می فهمد. من که مثل
دیگران نیستم، بلد کارم.
چندی بعد از دیگران هم همین پیام رسید
باز کوچک آقا از پدر پرسید چرا همه نگران خرانگوری هستند و ما را برحذر می دارند
پاسخ آمد هیچ پسرم چون این بی زبان یک مدت در خدمت میوه فروش بوده و از میدان
انگور بار می زده این ها نگرانند که مبادا نجس شده باشد. در حالی که میوه فروش خود
از مریدان من است از او پرسیده ام و اطمینان دارم.
آن چه از حرف نشنوی حاج محسن بر سرش
آمد شاید قابل پیش بینی است و پیداست اما این که چرا این حکایت در این روزها به
یاد آمده. و این که کدام رخداد یا رخدادها این حکایت را تداعی کرده است.
آیا نگرانی از نادیده گرفتن قانون و بی
اعتبار شدن دو قوه مقننه و قضائیه که این همه برای استقلال و تفکیکشان دل سوزانده
شد به جاست یا نگرانی برای استقلال بانک مرکزی که تا به حال به نوعی حفظ شده بود.
بیست سال قبل بعد از بازنگری قانون اساسی پرسیده شد تجمیع این همه اختیار در یک تن
آیا احتمال دیکتاتوری ندارد، جواب خیلی ها این بود که از مجتهد به ولایت رسیده که
خودکامگی نمی زاید مگر نشنیدی خودکامگی عدل را ضایع می کند و ولی فقیهی که عدل
از دست بدهد خود به خود منعزل می شود. و باز می
گفتند اتفاقا تجمیع این اختیارات در شخص ولی فقیه خطر این که دیگری خودکامگی
بگزیند را هم از سر کشور دور می کند. از جمله کسانی که پشت این استدلال ها بود یکی
آقای هاشمی رفسنجانی که تا 22 خرداد همین سال گذشته هر تصمیم در جمهوری اسلامی
گرفته شد با نظر و یا دخالت وی بود. و اگر دنبال مسئولی هم برای امور اتفاقیه این
بیست و چند سال بگردیم او یکی از کسانی است که نامش همان اول به ذهن می آید.
اینک زمان آن است که - برای آن که
مسئولیت ها مخدوش نشود و برای این که فراموش نشود آن چه کشور بدان گرفتارست مسئولش
کیست - اعتراض ها به نحوه برگزاری آخرین انتخابات ریاست جمهوری فراموش شود و گمان
رود نه خانی آمده و نه خانی رفته، نه نداها و سهراب ها کشته شده اند و نه کسی به
خیابان رفته، نه کسی به جرم شرکت در تبلیغات انتخابات در زندان است و نه خانواده
هائی به هم ریخته.
حالا سئوال: این که فرمودید قطعنامه ها
ورق پاره است، پس عامل این همه پریشانی و گرانی و این همه هزینه کردن ها چیست یا
کیست. این که فرمودید نگاهمان از شرق به غرب می رود و مسئولان قبلی پرونده هسته ای
همه آلوده به تمایلات غربی بودند و ما با شرق مساله را حل می کنیم چه شد. روسیه که
چنین شد و چین هم به قیمت از دست رفتن صنایع بومی و تولیدات حتی کشاورزی مانده در
کنار، و اگر پوسته تبلیغات را بشکافیم حالا این تهران است که به واشنگتن و متحدانش
التماس می کند که بیا تفاهم کنیم و گاهی پیام می فرستد چیزی به دست من بده نازنین که مردم را
بدان راضی کنم. تهران است که به واشنگتن می گوید با تبادل اورانیوم مخالفم و مهم
نیست که قبلا گفتم حاشا و کلا نمی کنم. تهران
است که از یک نوشته سخنگوی وزارت خارجه در تویترش چنان به وجد می آید که روز شنبه
روزنامه و سایت ها و خبرگزاری های دولتی تیتر می زنند "تبریک تولد احمدی نژاد
توسط دولت آمریکا". پس آن همه غیرت خواهی چه شد. دروغ ایستادن ژیسکاردستن
بالای پله های الیزه وقت ملاقات با رییس جمهور پیشین دارد راست می آید. اینکا دیگر
جای سالم در روابط خارجی نمانده است و روزی روزگاری که دفتر خاطرات منوچهر متکی
منتشر شود یا به دست کسی افتاد آشکار خواهد شد که چه پوستی کنده شده از سر این
دستگاه سیاست خارجی.
و در مقابل این شکست ها که به قیمت
بستن دهان ها و نشاندن آقای رامین بر سر مطبوعه ها قرارست با کمک تکنولوژی جدید
پیروزی نمائی شود، آیا می توان پرسید چه خبرست. یا چنان که تاکنون غیرت ایران خواهی حکم کرده است نخبگان همچنان دم برنیاورند
مبادا کار از این هم بتر شود. دویست میلیارد دلار – کم و بیش - تاکنون هزینه
محبوبیت خریدن برای رییس دولت شده است حالا اگر کس
بپرسد ذخیره ارزی دست کیست و این تغییر و انتقالاتی که آقای بهمنی از آن صحبت می
کند به کدام موازین و اصول و تحت نظر کدام مقام صورت می پذیرد، آیا کار بدی است.
اگر کس بگوید این همه دور زدن قانون بعدها چه بر سر این کشور خواهد آورد، یا سئوال
کند که این همه جابه جائی و نشاندن حسن به جای حسین بی هیچ تخصص و تجربه ای قرارست
با کشور چه کند.
اما اگر همه را بتوان به بهانه حفظ
امنیت کشور تحمل کرد یک سئوال باقی می ماند آیا این همه دور زدن قانون،
این همه رضاشاهی و شلاقی عمل کردن، خودکامگی نیست. این همه آشفتگی که در کارست آیا
نگرانتان نمی کند.
پایان کار حاجی و خرانگوری مشهورست.
هی خر انگوری خرابکاری کرد و در جای نباید آروغ زد و دم جنباند و وسط خطبه حاجی
دوید و وقت اذان عربده سر داد و هزار کار بد دیگر، هر بار حاجی محسن آن را با
روایتی و قصه ای و شعر درست کرد. تا شد آن چه نباید و یک روز در جمعی که برای سلام
خاص به دربار شاهانه می رفتند خرانگوری مهار درید و پرید و جست زد و رفت بالای صفه
ای که برای ذات مبارک گذاشته بودند و نشست جای شاهانه و شد آن چه نباید
بشود.
شب که حاج محسن کله خورده و لاغر همچون مال
باختگان بی تاب به خانه رفت صدای والده بچه ها بلند شد که گفت حاجی حالا این تنعم
برای چه می خواستی، داشتی زندگیت را می کردی، ما راحت بودیم تو هم احترامی داشتی، هر کس ترا می خواست خرش را می فرستاد
دنبالت، چرا هوس خر شخصی به سرت زد. همه گفتند به خر انگوری اعتباری نیست چرا
نشیندی.
برگرفته از سایت roozonline
+
نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 11:10 توسط پاریسی
|
هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطه ري رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
خوابند وكيلان و خرابند وزيران
بردند به سرقت همه سيم و زر ايران
ما را نگذارند به يك خانه ويران
يارب بستان داد فقيران ز اميران
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
از اشك همه روي زمين زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشه ايام بتر بكن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
از دست عدو ناله من از سر درد است
انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است
جانبازي عشاق نه چون بازي نرد است
مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
عارف ز ازل تكيه بر ايام ندادست
جز جام به كس دست چو خيام ندادست
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگي ننگ به يك نام ندادست
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
عارف قزويني
+
نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 23:56 توسط پاریسی
|
ما عاشقان فوتبال بودیم فرقی نداشت که هوشنگ ابتهاج شاعر بزرگ بود یا داوود رشیدی هنرمند نامدار، وقتی هم می رفتیم امجدیه سی چهل نفر بودیم و زنده یاد محمد بوقی شعارها را می آورد و به تصویب می رساند و جایمان هم مشخص بود سمت چپ جایگاه. اما دوستان نزدیکی داشتیم که از این عشق ما به ضربه های سر همایون بهزادی و پاهای طلائی شیری و بازی به هم ریزی حسین کلانی هیچ نمی دانستند، از قدرت پای قلیچ خبر نداشتند. از شادی ما شاد می شدند اما دل به آن نمی دادند و مشغول کار خود بودند.
مهندس فیروز اسفندیاری آرشیتکت سرشناس از جمله اینان بود که از راز دلبستگی ما به فوتبال سر نمی آورد اما ناگزیر بود فریادهای ما را بشنود و داد و قال های ما را تحمل کند. تا سرانجام او هم به جمع پیوست و به جمع تماشاگران مسابقات [البته از طریق تلویزیون] اضافه شد. منتها وقت تماشای بازی یک سئوال همیشگی وجود داشت و هرگز پاسخی برای آن یافته نشد. هر وقت که یک بازیکن توپی به عقب می فرستاد، برای دفاع خودی و یا حتی دروازه بان خودی، مهندس فریاد می زد این چرا حواسش نیست باید توپ را به طرف دیگر شوت کند. ما لب می گزیدیم و گاهگاه توضیح می دادیم که هم مربی می داند و هم بازیکن که دروازه کدام طرف است اما... مهندس فریاد می زند اما ندارد توپ را باید بیندازد به طرف دروازه حریف...
این هفته حرص می خوردیم و باز هفته بعد همین بساط بود. ما بالاخره هم نتوانستیم به مهندس برسانیم که گاهی تیم باید توپ را به عقب بفرستد، گاهی در عرض زمین بازی را وسعت دهد، همیشه به سمت هدف رفتن عاقلانه و میسر نیست.
چند سالی است خبر ندارم آیا مهندس اسفندیاری بالاخره موافقت کرده است با خط میانی تیم که گاهی توپ را به دفاع برسانند و گاهی بدهند به دروازه بان خودی یا هنوز فکر می کند الا و لله باید توپ رو به دروازه حریف شوت شود.
و این حکایت دوستان ماست که دیروز با انتشار خبر گفته های کروبی درباره دولت احمدی نژاد و مسوولیت هایش براشفته شدند که ای فغان ناموس جنبش سبز از دست رفت. برخی همان ها بودند که با بیانیه هفدهم مهندس موسوی [و تحلیل اولیه محسن رضائی] هم به همین فغان افتاده بودند. انگار تیم فوتبال جنبش سبز تعهد داده که هیچ گاه هیچ تدبیری به کار نیاورد، هیچ نقشه ای نداشته باشد.
سیاست دنیای پیچیده ای است، پیچیده تر از فوتبال و پیچیده تر از هر علم دیگری، از همین رو برخی ام العلومش گفته اند. در این دنیای پیچیده و پر از خدعه و توطئه نمی توان با دلی آسان گیر و بدون نقشه و هدف، بی استراتژی و تاکتیک حرکت کرد. در این دنیا برای همفکران چاره ای نیست جز آن که به مربی و اجزائی از مدیریت اعتماد کنند. این نظم بازی است. می باید از تماشاگران ثابت قدم تیم های بزرگی مانند منجستر یونایتد یا پرسپولیس بیاموزیم که گاه قصه دق می کنند اما حاضر نیستند بد مربی تیم شان و بد تیمشان گفته شود. البته لحظاتی هم هست که هواداران از مربی بر می گردند و در همه جای دنیا معمول چنین است که اول شعار می دهند، بعد یک پلاکاردی بلند می کنند. آن گاه مربی باید توضیح بدهد. البته همه این ها منوط به پیروزی است.
همصدا شدن با کیهان که با شادمانی خبر داده "کوچه بن بست بود دنده عقب گرفتند" شایسته سبز ها نیست. این ها تظاهرات کسانی است که بازی را به شما باخته اند. دستاوردهایتان را به این آسانی نفروشید. و حالا که چنین شد بگذارید یک لمحه ای برایتان از خرمی بهار بگویم.
با همه گروگان ها که در زندان دارید. با داغی که از کشته شدن ندا و سهراب و محسن و بچه ها در دل هاست، با همه ظاهر خشن و پیروزمند که می گیرند، با صد و چهل سال حبسی که روی کاغذ به گروه اهل صلاح و قلم دادند، عدالت را به سخره گرفتند، با آن که بسیاری از سران و پشتوانه ها را از خود رنجاندند، با وجود آن دلهره که در دلمان افتاد که مبادا شما سبزها را هم مانند خود به خشونت کشانده باشند اما در مقابل پایداری نمانیده ها و منتخبانتان کم آوردند. به هزار روایت شکست خورده اند. شکست خورده اند چون نگاه کنید هیچ لبخندی به رویشان زده نمی شود. شکست خورده اند چون شب ها راحت نمی خوابند. به میهمانی نمی روند، با وحشت همخانه شده اند، به جشنواره غمزده فجر نگاه کنید که هرگز چنین وضعیتی نداشته، نگاه کنید که دستگاه پوپولیستی که مغرور به حضور میلیونی مردم در سفرهای استانی بود جرات خارج شدن از مجموعه پاستور را ندارد. آن از هنر، از اقتصاد، از روابطشان به روحانیت یکی نوری همدانی دارند، نگاه کنید به وضعیت ورزش و فرار ورزشکاران. توجه کنید که در خانواده سران حتی سران جناح راست چه می گذرد. افتخارشان این بود که دنیا از ما همکاری خواسته اما امروز به جائی جز گویان و سرزمین های دیکتاتور زده گذرشان نیست. حتی خودشان هم به بلوف هایشان باور ندارند، پای صحبت عقلایشان بنشیند می خندند. همان رحیم مشائی که چون استخوانی در گلوی دستگاه احمدی نژاد مانده تنها کسی است که رسم مردمداری می داند و با چه بذل و بخشش و کوششی توانسته دو یا سه هنرمند را ملاقات کند یا به پاستور بکشاند. به ماتمسرای فرهنگستان ها نگاه کنید، به حرف های ضد و نقیض و درهمشان. طنز را از همین رو تعطیل کرده اند. باری تنها و تنها سرمایه اش همان است که آقای کروبی گفت [حکم تنفیذ رهبر]
گوش کنید به متلک های نهان در گفته های صفارهرندی و غلامحسین الهام. بشنوید اشارات صف کسانی که توسط احمدی نژاد با نهایت بی احترامی رانده شدند [لاریجانی، دانش جعفری، فرهاد رهبر، پورمحمدی، اژه ای، حتی دکتر لنکرانی] و عنایت داشته باشید که این ها به عدد بیش از این ها هستند و بی شمارند اما یا به احترام رهبر و یا از بغض اصلاح طلبان خود را هوادار دولت نشان می دهند. در نهان اگر مهندس موسوی و مهدی کروبی از صحنه کنار بروند و یا فرضا وضعیت موجود را پذیرفته بگیرند، این دولت کیست که نداند سه ماه ماندنی نیست.
در چنین شرایطی اگر کسی مانند مهدی کروبی توپ را به دفاع خودی داد تا آرایش تیم را مطابق شرایط روز کند تعجبی نباید داشت. نمی دانم چرا برخی برای تحلیل و برای نقد و برای خشم گرفتن و راندن این همه عجله دارند. اینک این صدای از قلعه شادمانان است. روزی که روزش شد نام تک تک عزیزان جوان را که جان در این راه دادند بزرگ می داریم. ما وفاداریم. مقتدایمان دکتر مصدق وقتی سرطان تنشان را گرفته بود و دربار مرحمت کرد و اجازه خروج از کشور داد، وقتی دکتر غلامحسین خان پسرش بر بالین او رفت و مژده داد که بیمارستانی در سویس رزرو شده "نزدیک همان آسایشگاه که دخترتان خدیجه در سکوت سال هاست چشم انتظارتان است" این را هم گفت که مصدق را به رفتن و معالجه و خلاص شدن از درد سرطان تشویق کرده باشد، اما فریاد پدر شنید که گفت "مگر غلام ساواکی شده ای، من می خواهم همین جا کنار شهیدان سی تیر دفن شوم. این ها آرزو دارند من خارج باشم و خارج بمیرم. این آرزو را به دلشان می گذارم آن گذرنامه را پاره کن."
روزی نه دیر و نه دور، گذرنامه هایمان را پاره خواهیم کرد. نشان خواهیم داد که خشونت را از آنان نگرفتیم اما مهربانی را به آنان آموختیم. شرمسارشان خواهیم کرد و لذت انصاف و بخشایش را به آن ها خواهیم چشاند. آن روز داغ خشم و کین را بر دلشان خواهیم گذاشت. بدخواهان را هم مطابق حقوق انسانی و به رای قاضی نه به رای کور خیابانی کیفر خواهیم داد. عشق خواهیم فروخت سر هر کوچه، گلدانی خواهیم کاشت. یاوه گویان و قلم به مزدان را شرمسار آدمی خود خواهیم کرد. گوش کنید به صدای بانوی سبز. صدای آسمانی عدل و آزادی را بشنوید.
مسعود بهنود
+
نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 13:10 توسط پاریسی
|
- آیا میدانید که اگر شخصی ۲۰۰ سال عمر کند و هرماه ده میلیون تومان خرج
کند، در طی ۲۰۰ سال به ۲۴ میلیارد تومان نیاز خواهد داشت؟
- آیا میدانید آقای احمدی نژاد ۳۴۰ هزار میلیارد تومان را از درآمدهای نفتی بر باد
داده است؟ (بانک مرکزی - وزارت نفت - روزنامه سرمایه ۱۷/۱۲/۸۷ و ۰۶/۰۳/۸۸)
- آیا میدانید که در طول تاریخ ۴۰۰۰ ساله ایران هیچوقت این ثروت برای ایران بوجود
نیامده بود؟
- آیا میدانید که در جنگ ۸ ساله؛ سالانه بطور متوسط ۱۲۵ میلیارد دلار خسارت به
کشور وارد شد، اما عملکرد احمدی نژاد باعث شد سالانه ۱۸۸میلیارد دلار خسارت به
کشور زده شود؟ (جدول متن ثروت های ملی بر باد رفته در همین مطالب عملکرد اقتصادی)
- آیا میدانید خسارت دولت احمدی نژاد در اقتصاد، حدود ۷۵ درصد جنگ ۸ ساله با صدام
بوده و خسارت های اجتماعی، علمی و معنوی و فرهنگی و سیاسی آن قابل محاسبه
نیست؟(جدول متن ثروت های ملی بر باد رفته در همین مطالب عملکرد اقتصادی)
- آیا میدانید که دولت احمدینژاد گاز را از کشور ترکمنستان ۳۵۰ دلار در هر
هزار متر مکعب می خرد و به ترکیه ۲۰۰ دلار می فروشد؟ و آیا میدانید که پیشنهاد ترکمنستان
۱۴۰
دلار بود، اما پس از طولانی شدن مذاکرات، نهایتاً قرارداد ۳۵۰دلاری منعقد شد؟
(روزنامه سرمایه ۱۴/۱۰/۸۷)
- آیا میدانید که ۴۴ درصد درآمد های نفت، گاز و پتروشیمی کشور در پس از انقلاب، در طی دوره
۴
ساله ریاست جمهوری احمدی نژاد اتفاق افتاده است؟ (وزارت نفت - بانک مرکزی -
روزنامه سرمایه ۱۷/۰۲ و ۰۶/۰۳/۸۸)
- آیا میدانید که خسارت اقتصادی احمدی نژاد آنقدر زیاد است که به هر
خانواده ایرانی بیش از ۵/۱ کیلوگرم طلا می رسید؟ (مقاله فرصت سوزی ها و خسارات اقتصادی
احمدینژاد)
- آیا میدانید که لایحه چند همسری را دولت احمدی نژاد به مجلس تقدیم کرده
بود تا بصورت قانون درآید؟ (سایت مجلس)
- آیا میدانید که ساخت پالایشگاه های نفت در دولت احمدی نژاد، سالانه ۵/۱ درصد پیشرفت
داشته و با این حساب ۶۷ سال طول می کشد تا ساخته شوند؟(روزنامه سرمایه ۱۴/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید که مهندس میر حسین موسوی در زمان جنگ از محل صرفه جویی
برنج یارانه ای، پالایشگاه آبادان را در در طی ۹۸ روز به بهره برداری
رساند؟(سایت کلمه)
- آیا میدانید که دارندگان سهام عدالت بابت قسط های دو سال ۸۶ و ۸۷ حدود ۲۰۰ هزار تومان به
دولت بدهکارند، اما دولت برای جمع آوری رای، ۸۰ هزار تومان سود آنها را
پرداخت می کند و پس از به قدرت رسیدن، اقساط را دریافت خواهد کرد؟(روزنامه سرمایه
یکی از شماره های اردیبهشت)
- آیا میدانید به علت اینکه شرکت های زیان ده را به شرکت های سهام عدالت
داده اند، سهام عدالت فاقد سود بوده، اما دولت برای عوامفریبی سودی پرداخت می
کند؟(روزنامه سرمایه یکی از شماره های اردیبهشت)
- آیا میدانید که در بازارهای خرید و فروش سهام، سهام عدالت پانصد هزار
تومانی را حتی به ۵۰۰ تومان نمی خرند؟(بروید امتحان کنید)
- آیا میدانید که گرانی لجام گسیخته در جامعه، که نتیجه سیاست های
اقتصادی احمدی نژاد است باعث شده، ارزش حقوق ۷۰۰ هزار تومانی امروز
مانند حقوق ۲۰۰ هزار تومانی سال ۸۴ باشد؟
- آیا میدانید طبق آمار بانک جهانی، فساد در دستگاههای دولتی ایران در طی
۴ سال
دولت احمدی نژاد ۶۵ رتبه اضافه شده و به ۱۴۱ در بین ۱۹۴ کشور دنیا رسیده است؟(صندوق بین المللی پول -
روزنامه سرمایه ۰۶/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید که اعتبار گذرنامه ایرانی در بین ۱۹۴ کشور جهان به رتبه ۱۹۳ رسیده و فقط یک
کشور وضع بدتری نسبت به ما دارد؟ (صندوق بین المللی پول - روزنامه سرمایه ۰۶/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید عملکرد احمدی نژاد در بانک های کشور، آنها را به پرتگاه
ورشکستگی کشانده و آیا میدانید که ورشکستگی بانکها در هر کشوری از خطر جنگ بالاتر
است؟ (دنیای اقتصاد ۰۳/۱۲/۸۷ و روزنامه سرمایه ۰۶/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید که امارات و قطر از میدان های گازی مشترک سالانه بیش از ۱۲ هزار میلیارد
تومان گاز بیشتر برداشت می کنند و عدم سرمایه گذاری ایران در دولت نهم منجر به این
شده که همسایگان شمالی و جنوبی منابع و ثروت مردم ایران را به یغما ببرند و همچنین
اهمیت این موضوع کمتر از واگذاری خاک ایران به بیگانگان نیست؟ (وزارت نفت -
روزنامه سرمایه ۲۱/۰۲ و ۱۰/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید عملکرد تنش زای سیاست خارجی احمدی نژاد باعث شده :
1 - تحریمهای بین المللی امکان تکمیل طرح های نفت و گاز و پتروشیمی و
سایر صنایع را غیر ممکن می سازد . 2- باجهای فراوانی در نفت و گاز و انرژی اتمی و حتی
در زمینه حقوق ایران در دریای خزر به روسیه داده شود . 3- امکان انتخاب ایران برای
عقد قرارداد با شرکت های معتبر و مهم نفت و گاز دنیا از دست برود و بجای آن شرکت
های دست چندم چینی و روسی و حتی ویتنامی و اندونزیایی با تکنولوژی عقب افتاده
جایگزین آنها شود. 4- طرح ها و کارخانه های جدید ایجاد نشود و مسیر رشد و توسعه کشور بسته
شود . 5- و صدها فرصت ثروت و درآمد و میلیون ها شغل از دست برود؟ (بانک مرکزی -
بانک جهانی - روزنامه سرمایه ۰۲/۰۳/۸۸)
6- کالاهای وارداتی ۴۲ هزار میلیارد تومان گران
خریداری شود .
- آیا میدانید سیاست خارجی احمدی نژاد با کشور هایی در ارتباط است (جزایر
قمر) که دولت آنها حتی پول بلیط هواپیما ندارد و با خرج ایران به کشور ما می آیند؟
- آیا میدانید احمدینژاد در سفر به کنیا (کشور آفریقایی) پیشنهاد داده که
ایران حاضر است نفت را با ۳۰ درصد تخفیف بفروشد؟ (اکو نومیست شماره های مربوط به اسفند ماه ۸۷)
- آیا میدانید یک رئیس جمهور در دنیا به عنوان دکور و نماد یک ملت و کشور
مطرح است و لحن صحبت و برخوردهای آقای احمدینژاد باعث شده نگاه جهانی به ایران، یک
نگاه منفی و نامناسب باشد؟
- آیا میدانید که بسیاری از کارخانه هایی که احمدی نژاد در دو سال اول
ریاست جمهوری خود افتتاح کرد بین ۶۳ تا ۹۵ درصد آنها در زمان خاتمی ساخته شده بودند؟
(روزنامه سرمایه ۲۹/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید پروژه ماهواره ایرانی امید در دولت های قبلی شروع شده بود
و عمده کار آن را دولت خاتمی انجام داده بود؟
- آیا میدانید که تعدادی از پروژه ها و طرح ها و کارخانه ها در زمان
خاتمی به بهره برداری رسیده و آن زمان افتتاح شده بود ، اما وزرایاحمدی نژاد
دوباره آنها را افتتاح می کنند؟ (روزنامه سرمایه ۲۹/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید که دولت احمدی نژاد شروع حفاری و ساخت تونل البرز را در
راه آهن اصفهان - شیراز با نشان دادن تونل دیگری، به عنوان اتمام و بهره برداری به
ملت گزارش داد و ملت را فریفت؟ (اعتماد ۱۰/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید که صدا و سیما عملکرد کوچک احمدی نژاد را بسیار بزرگ جلوه
داده و بارها برای آن تبلیغ راه می اندازد، اما عملکرد دولت خاتمی را گزارش نمی
کرد؟
- آیا میدانید که در دولت خاتمی راه آهن بافق - مشهد به طول ۱۰۰۰ کیلومتر سه
ساله ساخته شد، اما در دولت احمدی نژاد سالانه کمتر از ۵۰ کیلومتر راه آهن ساخته
شده است؟ (اعتماد ۱۰/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید هزاران میلیارد تومان از درآمد های نفتی به خزانه واریز
نشده و مشخص نیست که چه شده است؟ (روزنامه سرمایه ۰۱/۰۲/۸۸ و دیوان محاسبات)
- آیا میدانید که برای صادرات میوه ایران، هواپیمایی عوارض سنگینی
میگیرد، اما برای واردات میوه عوارض پایین؛ و نتیجه این امر آن شده که میوه های
خارجی باعث ورشکستگی باغداران و کشاورزان شود؟ (روزنامه سرمایه ۱۴/۰۲ و ۲۹/۰۱/۸۸)
- آیا میدانید که در دولت خاتمی ایران به خودکفایی گندم رسید اما با
سیاست های دولت احمدی نژاد، سال ۱۳۸۷ با ۵ میلیون تن واردات یکی از بزرگترین وارد کنندگان
گندم جهان شده ایم؟ (روزنامه سرمایه ۱۴/۰۲ و ۲۹/۰۱/۸۸)
- آیا میدانید که در دولت احمدی نژاد در طی حدوداً چهار سال فقط ۲۱۰۰ واحد مسکن مهر
ساخته شده (یعنی سالانه ۵۲۵ واحد) و با این روند برای رفع مشکل مسکن مردم و جوانان بیش از ده هزار
سال زمان لازم است، این در حالی است که تاریخ ایران از زمان هخامنشیان تا به حال ۲۵۰۰ سال بیشتر
نیست؟ (سایت مسکن مهر - وبلاگ مهندس عبدالعلی زاده - و یکی از شماره های اردیبهشت
روزنامه سرمایه)
- آیا میدانید به اعتراف مسئولان دولت و نظر کارشناسان طرح هایی مانند
مسکن مهر، بنگاههای زود بازده، اشتغال سریع و سهام عدالت همگی طرح های شکست خورده
اند و تقریباً هیچ نفعی برای ملت نداشته و دولت با تبلیغات فراوان از طریق تلویزیون
و رادیو توانسته نظر مردم را جلب کند؟ (روزنامه سرمایه ۲۸/۰۲/۸۸)
- آیا میدانید در معاونت برنامه ریزی و نظارت رئیس جمهور با راه اندازی
دوره های چند ماهه به تعدادی از همکاران دولتی، مدرک فوق لیسانس داده می شود . این
در حالی است که در دانشگاهها برای گرفتن مدرک فوق لیسانس بایستی حدود دو سال وقت
صرف کرد؟ (روزنامه سرمایه ۲۰/۰۲/۸۸)
+
نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 13:7 توسط پاریسی
|
آنها سه نفر بودند، مثل یاران دبستانی. امیر کوچیکه، امیر بزرگه و مسعود. امیر
کوچیکه فیزیک می خواند و امیر بزرگه دندانپزشکی و مسعود هم از بچه فیزیکی های نابغه
دانشگاه شیراز بود. انقلاب که آمد، آن سه رفیق هم با هم ماندند، خوابگاه نادری،
طبقه چهارم. هر سه تاشان مذهبی شدند، امیر بزرگه، شد یکی از بهترین دندانپزشکان
کشور، امیر کوچیکه شد یکی از بهترین استادان فیزیک کشور و مسعود با امیر کوچیکه رفت
به مرکز فیزیک نظری و ریاضیات. جایی که بعدا همدیگر را دیدیم.
مسعود علیمحمدی، از بچه های خوش سروزبان دانشکده بود. مدتها گیر داده بود به شعر
" روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست" و همیشه در مشاعره های احمقانه خوابگاه این
شعر را با کلمات مختلف آغاز می کرد. نوبت حرف " ب" که می شد می گفت: ببین، روزی ز
سر سنگ عقابی به هوا خواست" یا نوبت حرف " ی" که می شد می گفت: " یک روز ز سر سنگ
عقابی به هوا خواست." و یواش یواش این شعر شده بود، موضوعی برای خنده. آن روزها
روزهای ساده ای بود که به هر بهانه ای و دلیلی می شد خندید و چقدر می خندیدیم.
امروز که تصویرش را دیدم و خبرش را خواندم، دیدمش در همان هیات هجده سالگی که چه
ساده می خندید و چه ساده قهقهه می زد.
آن روزها بچه ها خیلی راحت می توانستند مسلمان بشوند، یا خیلی راحت دست از همه
اعتقاداتشان بشویند و به چیزی دیگر ایمان بیاورند. نه مسلمانی آدمها بسته بندی شده
و مطلق بود نه اگر کسی چپ می زد، کسی از او می پرسید که چرا رفتی آن طرف. مسعود و
امیرها همگی مذهبی شدند. هر کدام به شیوه خودشان، یکی شان مسلمان خوش تیپ استرلیزه
آقای دکتر شد و از مسلمانی مدتی سیاست اش را حفظ کرد، آن دو تای دیگر هم نمازشان را
می خواندند و فیزیک را دنبال می کردند. مسعود مدتی گیر می داد که من همه اش را می
فهمم جز این یکی امام زمان را، یعنی بالاخره چی شد؟ عادتش هم این بود که در تمام
مدت خواب یک پایش را می انداخت روی آن یکی پا، انگار که نشسته است روی صندلی.
امیر کوچیکه را بالاخره پیدا کردم، چند سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم، شاید
ده سالی، رفتیم به یک بستنی فروشی نزدیک میدان توحید و بستنی حصیری خوردیم، فکر کنم
هر کدام مان آنقدر خورده بودیم که تمام معده مان وارد عصر یخبندان شده بود. حال
مسعود را از او پرسیدم، گفت که با هم کار می کنند و هیچ وقت همدیگر را رها نکرده
اند.
سال 1377 بود و خاتمی شده بود رئیس جمهور. قرار یک مصاحبه را گذاشته بودم با
جواد لاریجانی که جزو معدود چهره های قابل تحمل محافظه کاران بود. قرارش را گذاشته
بودیم در دفتر فیزیک نظری و ریاضیات، همان جایی که اولین خطوط اینترنت را وصل کرد و
جزو اولین مراکز علمی کشور بود که با جدیت بچه نابغه های فیزیک و ریاضی را جمع کرده
بودند و گفته می شد که جواد لاریجانی در آنجا خوب کار می کند. یک ساعتی زودتر رفته
بودم. نمی دانم چطور شد که مسعود و امیر را با هم دیدم. نشستیم به حرف زدن، از
اصلاحات و سیاست و همه چیز. آنطور که من پر انرژی و پر از نشاط و پرشور بودم،
نبودند و جوری دیگر به همه چیز نگاه می کردند. شاید اهمیت آن مرکز را در منزلت علمی
کشور بیش از سیاست می دانستند. حرف ها که تمام شد، رفتم برای مصاحبه. به لاریجانی
گفتم که دو نفر از دوستان قدیمی ام را در مرکزش یافته ام. نام شان را پرسید و گفت
آدمهای بزرگی هستند.
از صبح که خبرش را خواندم، و عکس مسعود را دیدم، باورم نمی شد که حادثه ای چنین
تلخ بر سر آن رفیق سالهای دور آمده باشد. همه جا نوشته اند که او استاد فیزیک هسته
ای بود، تا از این طریق اثبات کنند که دشمن در توطئه ای نقش داشته است. او استاد
فیزیک ذرات بنیادین و جزو بهترین های کشور بود. او جزو اساتیدی بود که از آغاز جنبش
سبز با جنبش همراهی کرده بود و از موسوی حمایت کرده بود. بسیاری از دانشجویانش از
موضع گیری ها و همراهی او در جریان جنبش سبز نوشته اند.
گفته اند که گروهی به نام " انجمن پادشاهی ایران" مسعود علیمحمدی را ترور کرده
است، گروهی که اصلا وجود نداشته و ندارد و برای به دام انداختن طعمه های داخلی توسط
وزارت اطلاعات ایجاد شد و بارها و بارها از آن سوء استفاده شده است. وقتی قتلهای
زنجیره ای رخ داد، کیهان اعلام کرد که این قتلها یا توطئه اسرائیل است یا توطئه
منافقین، این در حالی بود که هیچ کس بهتر از شریعتمداری نمی دانست که این اقدام
توسط گروهی در وزارت اطلاعات انجام شده است. وقتی قتلهای زنجیره ای رخ داد، همه می
پرسیدند در حالی که افرادی مثل گلشیری و سیمین بهبهانی در شورای نویسندگان هستند،
چرا باید آدمی مثل پوینده که نقش پررنگی در میان روشنفکران ندارد، کشته شود؟ اما
مساله ایجاد وحشت و فضای ترور در کشور بود. شاید اگر می خواستم به همه آدمهایی فکر
کنم که می شود ترورشان کرد و با ترور آنها بازی وحشت آفرینی را به میان مردم و
روشنفکران و دانشجویان و استادان برد، نمی توانستم نام مسعود علیمحمدی را در این
فهرست بگذارم.
بازی خطرناکی آغاز شده است. حکومت می داند که جنگ روانی را به مردم سبز کشور
باخته است و با تمام نیرو و انرژی به دنبال ایجاد جنگ خیابانی و ایجاد فضای تروریزم
در کشور است. من نمی دانم کشته شدن علی موسوی تا چه حد می تواند به عنوان یک ترور
بشمار آید، اما یک جمله را فراموش نمی کنم. اینکه اسدالله بادامچیان یک هفته قبل
گفت: " انفجارها و ترورها آغاز می شود." و فراموش نمی کنیم که از سال 1360 تا امروز
هنوز هیچ کسی در ایران مورد قتل سیاسی قرار نگرفته است( جز دو مورد مشخص صیاد
شیرازی و لاجوردی که هدف مجاهدین خلق بودند.) که وزارت اطلاعات در قتل آنان نقش
نداشته باشد.
دو روز قبل از صدور اطلاعیه وزارت اطلاعات در دوران آقای خاتمی، مامور وزارت
اطلاعات مرا به هتل لاله دعوت کرد، همان مامور اطلاعات همیشگی که هم می ترساند و هم
تخلیه اطلاعاتی می کرد. طبقه ششم. مامور اطلاعات گفت: چی می خوری؟ گفتم: کاپوچینو،
گفت با یک تکه کیک؟ گفتم: بله. به همسرم سپرده بودم که اگر نیم ساعت بیشتر در هتل
گیر کردم، به دوستانم خبر بدهد، هنوز گرد مرگ قتلهای زنجیره ای روی شهر پاشیده بود.
کاپوچینو را که مرا یاد قهوه قجری می انداخت، خوردم و گفتم: " خوب؟" گفت: " به نظر
تو قتلهای زنجیره ای را چه کسی انجام داده؟" بدون تردید گفتم: " وزارت اطلاعات"
گفت: " دلیل ات چیست؟" گفتم: " از سال 1364 تا امروز هیچ نیرویی در ایران وجود
ندارد که بتواند قتل سیاسی انجام دهد. و من هیچ شکی ندارم که شما این کار را
کردید." در حالی که یادداشت می کرد، گفت: " و اگر این طور باشد، ما باید چه برخوردی
بکنیم؟" گفتم: " اگر می خواهید مشکل حل شود باید مسوولیت قتلها را بپذیرید، در غیر
اینصورت همیشه با بحران مواجه خواهید بود." تلفن زنگ زد. همسرم بود. گفتم خوبم، می
آیم. گوشی را قطع کردم. مامور خیره شد و گفت: نترس، ما هیچ وقت اینجا کسی رو نمی
کشیم.
حالا یقین ندارم که وزارت اطلاعات این اقدام را انجام داده است، اما به نظر من
ترور مسعود علیمحمدی تبدیل جنگ روانی به جنگ خیابانی و حکومت ترور، توسط جریانات
خودسری مانند بسیج است تا مانع مذاکره برای عبور از بحران شوند. این داستان ادامه
دارد. آنها قصد به خشونت کشیدن فضای سیاسی را دارند، و ما باید این بازی را نیز با
شکست مواجه کنیم. روزهای سختی است.
ابراهيم نبوي - چهارشنبه ۲۳ دى ۱۳۸۸
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 12:7 توسط پاریسی
|
پاریس شهری زیباست.
اغواکننده و عجیب.
روزی دوباره آنجا خواهم بود.
سپاس تو را كه به هر انساني سپري از تنهايي بخشيدهاي تا هرگز فراموشت نكند حقيقت تنهايي؛ تويي و فقط نام تو اين تنهايي را راهنماست ...